Soukoku
پارت ۲۸
پرش زمانی "به شب"
ویو دازای
"با صدای خش خش چیزی از خواب بیدار شدم بالا سرمو نگاه کردم دیدم چویا داره شکلات میخوره و با گوشیش ور میره"
چویا: ببخشید بیدارت کردم
دازای: چویا انقدر شکلات نخور دندون درد میگیری
چویا: نمیگیرم
دازای: چرا میگیری
چویا: گفتم نمیگیرم (با بغض)
دازای: باشه برای چی گریه میکنی
چویا: چون...هق...تو همش...هق... اذییتم میکنی
دازای: من کی اذییتت کردم
چویا: نمیزاری..هق..شکلات بخورم..هق...
غذا میخورم..هق..میگی چرا..هق..زیاد میخوری
دازای: باشه من غلط کردم دیگه گریه نکن بیا بغلم
چویا: نموخوام
دازای: بیبی کوچولوی من
چویا: نمیام
دازای: چشم اقیانوسیه من
چویا: نمیام
دازای: اگه بهت شکلات بدم چی
"چویا سریع پرید بغل دازای و دازای بهش شکلات داد و اونم با به به داشت شکلات میخورد و در هین خوردن خوابش برد "
دو روز بعد
دازای: چویا امروز دکتر زنگ زد و گفت جواب ازمایشت اومده اماده شو بریم
چویا: باشه
پرش زمانی" به بیمارستان "
دکتر: خب جواب ازمایش اومد
دازای: خب
دکتر: زن شما یک ماهه که بارداره
چویا: چییی؟
دازای: میدونستم
چویا: ها....از کجا فهمیدی؟
دازای: تابلو بود
چویا: چرا بهم نگفتی؟
دازای: چون اگه میگفتم باور نمیکردی
چویا: راست میگی
"دازای و چویا راه افتادن سمت خونه"
چویا: دازای بستنی میخوامم
دازای: باشه
پرش زمانی "به شب"
ویو دازای
"با صدای خش خش چیزی از خواب بیدار شدم بالا سرمو نگاه کردم دیدم چویا داره شکلات میخوره و با گوشیش ور میره"
چویا: ببخشید بیدارت کردم
دازای: چویا انقدر شکلات نخور دندون درد میگیری
چویا: نمیگیرم
دازای: چرا میگیری
چویا: گفتم نمیگیرم (با بغض)
دازای: باشه برای چی گریه میکنی
چویا: چون...هق...تو همش...هق... اذییتم میکنی
دازای: من کی اذییتت کردم
چویا: نمیزاری..هق..شکلات بخورم..هق...
غذا میخورم..هق..میگی چرا..هق..زیاد میخوری
دازای: باشه من غلط کردم دیگه گریه نکن بیا بغلم
چویا: نموخوام
دازای: بیبی کوچولوی من
چویا: نمیام
دازای: چشم اقیانوسیه من
چویا: نمیام
دازای: اگه بهت شکلات بدم چی
"چویا سریع پرید بغل دازای و دازای بهش شکلات داد و اونم با به به داشت شکلات میخورد و در هین خوردن خوابش برد "
دو روز بعد
دازای: چویا امروز دکتر زنگ زد و گفت جواب ازمایشت اومده اماده شو بریم
چویا: باشه
پرش زمانی" به بیمارستان "
دکتر: خب جواب ازمایش اومد
دازای: خب
دکتر: زن شما یک ماهه که بارداره
چویا: چییی؟
دازای: میدونستم
چویا: ها....از کجا فهمیدی؟
دازای: تابلو بود
چویا: چرا بهم نگفتی؟
دازای: چون اگه میگفتم باور نمیکردی
چویا: راست میگی
"دازای و چویا راه افتادن سمت خونه"
چویا: دازای بستنی میخوامم
دازای: باشه
- ۱.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط